امیر پشیمان...
حر آن سرباز نامدار و دلاوری که با ۱۰۰۰ سرباز در منزلگاه شراف راه را بر امام(ع) و یارانش بسته بود در هنگام آغاز حرکتش ندایی شنیده بود که ((ای حر مژده باد تو را بهشت)).
اینک او تا کربلا آمده است لیکن در وجودش دو جریان خیر و شر به سختی در نبردند. او شنیده است که حسین(ع) میگفت:
...هل من ناصر ینصرنی...
بهانه ای آورد که میخواهد اسبش را آب دهد. سربازی میگفت او وضع مشکوکی به خود گرفته و لرزه بر اندامش افتاده بود. به او گفتم: حر اگر به من میگفتند شجاعترین اهل کوفه کیست؟ تو را نام میبردم. این چه حالی است که در تو میبینم؟ و او گفت: من خود را در میان بهشت و دوزخ میبینم. بخدا چیزی را بر بهشت اختیار نکنم. اگر چه پاره پاره و سوزانده شوم. تازیانه بر اسب زد و از اردوی عمر سعد به اردوی حسینی علیه السلام پیوست.
او اینک دستها را بر سر گذاشته* کفشهایش را بر گردن آویخته* شمشیرش را بر روی دستها گذاشته* آرام آرام به خیمه گاه می آید. آری او آمد و فرمود: ((بار خدایا به سوی تو باز گشتم توبه ام را بپذیر. من دل دوستان تو و زادگان دختر پیامبرت را لرزاندم و چون به حضرت رسید سپرش را واژگون کرد سلام داد . گفت: قربانت یابن رسول الله من همراه تو هستم که نگذاشتم برگردی* تو را در اینجا بازداشت. به خدا توبه کردم. آیا به نظر شما توبه من پذیرفته است؟))
و امام در جوابش گفت: ((آری توبه ات را خدا قبول میکند* فرود آی.)) و آنگاه که در خون خویش غلطان بود حضرت بر بالینش آمد وگفت: تو همانگونه که مادرت نامت را حر گذاشته است* حر و آزاده ای* آزاد در دنیا و سعادتمند در آخرت.

| + نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 | ساعت10:31 | توسط حسين |

